تبليغاتX


www.badboys05.tk

قفس کوچک
خاطراته کبوتر بال شکسته

+ نوشته شده در  2008/1/26ساعت 4:9 PM
  به قلم: پریناز  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
وقتي که امام سجاد (ع) را با اهل بيت وارد مجلس يزيد لعين کردند، سر مبارک حضرت سيدالشهدا (ع) را در آن مجلس آوردند و يزيد با چوبه دستي خود به دندان‌هاي حضرت مي‌زد و مي‌خواند:
به بازيچه گرفتند بني‌هاشم ملک را و هيچ گونه خبري و وحيي نازل نگرديده است، آن چه گفته‌اند، همه‌اش لهو و لعب مي‌باشد.
کاش اشياخ بني‌اميه که در جنگ بدر کشته شدند، حاضر بودند و مي‌ديدند که من چگونه انتقام ايشان را از فرزندان قاتلان ايشان گرفتم.
خوشحال مي‌شدند و به من مي‌گفتند: اي يزيد، دستت تباه و شل نشود که نيک انتقام گرفتي.
و ما آنان را همچون بدر که ما را کشتند، جزا داديم و همانند بدر با ايشان رفتار کرديم، اينک اعتدال رعايت شده است.
و اگر من انتقام از فرزندان احمد نمي‌گرفتم، از فرزندان خندف نبودم.
وقتي حضرت زينب اين اشعار و آن صحنه را ديد، با صداي پر از اندوه و حزين که قلوب را آتش مي‌زد و مي‌سوزاند، ندا داد، يا حبيباه يا رسول الله ! الخ
سپس به پا خاست و اين چنين به ايراد خطبه پرداخت:
حمد و سپاس مخصوص خداوندي است که پروردگار جهانيان است و درود و رحمت خدا بر رسول او محمد (ص) و هم بر همه‌ي اهل بيت او باد ! خداي سبحان راست فرمود که: « فرجام کساني که مرتکب کارهاي زشت شده‌اند، به جايي مي‌رسد که به تکذيب آيات خدا پرداخته و آن را به مسخره و استهزا مي‌گيرند. »
هان اي يزيد ! آيا گمان کردي که چون اکنون زمين و آسمان را بر ما تنگ کردي و ما را شهر به شهر ، مانند اسيران کوچ دادي، از منزلت و مکانت ما کاستي و بر حشمت و کرامت خود افزودي؟ و قربت خود را در حضرت يزدان زياده کردي؟ که تکبر ورزيده و ديگران را ناقابل مي‌داني و با غرور به اطراف نگاه مي‌کني؛ در حالي که فوق‌العاده شاد و مسرور هستي از اين که کارها طبق خواست و ميلت انجام شده و مقام و منصبي که شايسته‌ي ماست، تو در دست گرفته‌اي؟ نه چنين است اي يزيد ! آرام‌تر بران و کمي به خود آي ! مگر فراموش کردي فرمايش خداي تعالي را که فرمود: « البته گمان نکنند آنان که کفر ورزيدند، مهلت دادن ما برايشان بهتر است. همانا مهلت داديم تا بر گناه خود بيفزايند و از برايشان عذابي خوارکننده در پيش است. »
اي پسر آزاد شدگان ! آيا اين از عدل است که زنان و کنيزان خود را پشت پرده جاي داده‌اي، ولي دختران پيامبر را در ميان نامحرمان اسير ساخته و پرده حرمتشان را دريده‌اي؟ ايشان را از پرده بيرون آورده و چهره و صورتشان را آشکار ساخته‌اي به گونه اي که دشمنان خدا بر ايشان نظر افکنند؟ آنان را شهر به شهر گردانده‌اي تا مردم شهر و باديه، دور و نزديک، تماشاگر آن باشند و افراد پست و شريف در ايشان چشم دوزند؟
و اين در حالي است که از مردانشان سرپرستي نمانده و به غير از آنان هم، هيچ حامي و سرپرستي ديگر ندارند.
البته چگونه مي‌توان از فرزند کسي که با دهان خود جگر پاکان و شهيدان اسلام را مي‌خواست ببلعد، انتظار عاطفه داشت؟!
و از کسي که گوشت او از خون شهيدان روييده، چه انتظاري مي‌توان غير از اين داشت؟! و چگونه در کينه و دشمني خود با اهل بيت کوتاهي کند، آن کسي که هميشه به ما از روي بغض و نفرت مي‌نگرد و خاطره‌هاي دور زندگيشان، او را به انتقام و کينه وا مي‌دارد؟!
بدون اين که احساس گناه کني و جنايت خود را بزرگ شماري، مي‌گويي:
« اي کاش پدران ما بودند و از خوشحالي بانگ برمي‌داشتند و مي‌گفتند: اي يزيد ! دست مريزاد ! در حالي که بر لب و دندان اباعبدالله (ع) چوب مي‌زني، بر لب دندان کسي که سيد و آقاي جوانان اهل بهشت است و در مجلس خود شاعري و نکته‌پردازي مي‌کني.
آري ! تو چرا اين کار را نکني و اين سخنان را نگويي، در حالي که اين قدرت را يافتي که دل ما را خون کرده و قلب ما را جريحه‌دار کني و با ريختن خون ذرّيه‌ي محمد – که خداوند بر او و خاندانش درود و رحمت فرستد. همانا که ستارگان درخشان از خاندان عبدالمطلب بودند – دل خويش را شفا بخشي.
اينک آبا و اجداد خود را صدا مي‌زني و گمان داري که آنان به سؤال تو جواب مي‌دهند، در حالي که خودت هم به زودي بدان‌ها خواهي پيوست و آرزو خواهي کرد که اي کاش، دستم عاجز و زبانم لال بود که آن چه گفتم، نمي‌گفتم و آن چه کردم، نمي‌کردم و اي کاش از مادر نزاده بودم !
خدايا حق ما را از اين مردم بستان و از ستمکاران بر ما انتقام گير و خشم و غضب خود را شامل آناني کن که خون ما را ريختند و حاميان ما را کشتند!
هان اي يزيد ! به خدا قسم با اين جنايت، جز پوست خود را نشکافتي و جز گوشت بدن خود را قطعه‌قطعه نکردي، به زودي در محکمه‌ي عدل الهي بر رسول خدا (ص) وارد خواهي شد؛ در حالي که بار ريختن خون ذرّيه‌ي او را بر دوش داري و گناه و مکافات هتک حرمت عترت و پاره‌هاي بدنش را بر گردن داري.
و آن روزي است که خداوند پيامبر و خاندانش را درکنار هم جمع مي‌کند و پراکنده‌هاي آنان را گرد هم آورده و حق آنان را از دشمنان مي‌گيرد.
« و گمان مبر آناني که در راه خدا کشته شدند، مردگانند؛ بلکه ايشان زنده و در نزد پروردگار خود روزي مي‌خورند. »
اين براي تو کافي است که در روز قيامت داور محاکمه‌ي خداوند باشد و طرف دعواي تو محمد (ص) و پشتيان او هم جبرئيل بوده باشد.
زود است کساني که فريب داده شدند و تو را بر مسند قدرت نشانده‌اند عاقبت کار را دريابند !
در آن روز است که خواهند ديد چه سرنوشت دردناکي دارند و هر کس از ديگري بدبخت‌تر است ! در آن روز معلوم خواهد شد چه کسي بيچاره‌تر و چه کسي شکست خورده است !
هان اي يزيد ! اگرچه حوادث روزگار مرا بدينجا کشانيد و اسيرم ساخت، ولي من قدرت تو را کوچک مي‌شمارم و اصرار دارم که با اين سخنان بر وجدان تو بکوبم و تو را توبيخ کنم. اما چه کنم که ديده‌هاي ما گريان است و دل‌هايمان از غم مرگ عزيزان سوزان.
آه ! که چه سرنوشت شگفت‌آوري است که حزب پاکيزه و نجيب خداوند، به دست حزب شيطان‌صفتي که اسيراني بودند و آزاد شدند، کشته گردند.
اين دست‌هاي شما از خون‌هاي ما آغشته است و دهان‌هايتان براي بلعيدن گوشت ما گشوده شده است. آن بدن‌هاي پاک و پاره‌پاره و بي‌سر، در معرض بادها و طوفان‌ها بر خاک مانده‌اند و اين مردم گرگ‌صفت در بيابان‌ها آنان را ديدار مي‌کنند.
اي يزيد! اگر تو قتل و اسارت ما را براي خود غنيمتي دانسته‌اي، بايد بداني که غرامت سنگيني را از اين بابت بايد بپردازي. روزي که در آن چيزي جز آن چه قبلاً براي خود ذخيره کرده‌اي نخواهي يافت و قطعاً خداوند به بندگان خود ستم نخواهد کرد.
از بيدادگري‌هايتان به خدا شکايت مي‌کنم و از او پناه و سرپرستي مي‌خواهم.
اي يزيد ! هر چه مي‌تواني در راه دشمني‌ها از راه حيله و مکر وارد شو و هر اندازه مي‌تواني سعي و کوشش خود را در راه خصومت ما به کار گير و همه‌ي طرح و نقشه‌هاي خود را به اجرا گذار، اما اين را بدان ! به خدا قسم ! که نمي‌تواني نام ما را از خاطره‌ها و صفحه‌ي تاريخ محو کني و نمي‌تواني فروغ وحي را خاموش سازي و هرگز نمي‌تواني طومار حيات و افتخار ما را در هم پيچي و نيز نخواهي توانست ننگ و عار هميشگي خودت را از دامن خويش بزدايي !
آيا جز اين است که رأي و عقل تو ضعيف و کودکانه است؟ و آيا جز اين است که دوران زندگيت زود سپري خواهد شد؟ و جز اين است که گروهي دور و اطراف تو را گرفته‌اند، پراکنده مي‌گردند؟ به ياد روزي باش که منادي ندا دهد لعنت خداوند بر ستمکاران باد !
باري ! سپاس از آنِ خداوندي است که آغاز زندگي ما را خوشبختي و سعادت قرار داد و پايان آن را شهادت و رحمت.
از خداوند تعالي مي‌خواهم، پاداش و رحمت خود را برايشان تکميل گرداند و اجر و پاداش آنان را مزيد فرمايد و خلافت را که حق مسلم ماست ، بر ما شايسته گرداند که او خداي رحيم و پناهگاه دوست‌داشتني ما است.


+ نوشته شده در  2008/1/26ساعت 3:55 PM
  به قلم: پریناز  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

دو فرشته مسافر
در منزل خانواده ثروتمندي توقف كردند
تا شب را در آنجا بگذرانند
آن خانواده گستاخي كردند و اجازه ندادند فرشته ها
شب را در داخل مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند
بلكه به آنها فضاي كوچكي از زير زمين خانه را
اختصاص دادند
همانطور كه فرشته ها مشغول آماده كردن بستر خود روي
زمين سخت بودند،فرشته پيرتر سوراخي در ديوار ديد و
روي آن را پوشاند. فرشته جوان تر علت را پرسيد و او گفت
چيزها هميشه آن طوري نيستند كه به نظر مي رسند
شب بعد فرشته ها به خانه زوج كشاورز بسيار فقير ، اما
مهمان نوازي رفتند. پس از صرف غذاي مختصري كه داشتند ،
آن زوج رختخواب خود را در اختيار فرشته ها قرار دادند ، تا
شب را راحت بخوابند
صبح روز بعد فرشته ها آن زن و شوهر را گريان ديدند
تنها گاوشان ، كه شيرش تنها راه درآمدشان بود ،
در مزرعه مرده بود
فرشته جوان تر به خشم آمد و به فرشته پيرتر گفت : چه طور اجازه
دادي چنين اتفاقي بيفتد؟ مرد اولي همه چيز داشت با اين حال تو كمكش
كردي. خانواده دومي چيزي نداشتند اما همان را هم با ما تقسيم
كردند وبا اين حال تو گذاشتي گاوشان بميرد
فرشته پيرتر پاسخ داد:«چيزها هميشه آنطور نيستند كه به نظر مي رسند
شبي كه ما در زيرزمين آن عمارت بوديم متوجه شدم كه در سوراخ
ديوار طلا پنهان كرده بودند. از آنجا كه صاحبخانه طماع و بخيل بود
و مايل نبود ثروتش را با كسي شريك شود ، من سوراخ را بستم
و مهر كردم تا دستش به آن طلا نرسد
شب گذشته كه در رختخواب آن كشاورز خوابيده بوديم
فرشته مرگ به سراغ همسرش آمد
من در ازا گاو را به او دادم
چيزها هميشه آنطوري نيستند كه به نظر مي رسند
هنگامي كه اوضاع ظاهراً بر وفق مراد نيست
اگر ايمان داشته باشيد ، بايد توكل كنيد
و بدانيد همواره هر چه پيش مي آيد به نفع شماست.
فقط ممكن است تا مدت ها حكمتش را نفهميد

 

+ نوشته شده در  2007/12/14ساعت 8:54 PM
  به قلم: پریناز  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

خدایا:عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.

خدایا:به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.

خدایا:رشدعقلی وعلمیم

را از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.

خدایا:مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی

یافکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.


خدایا:جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن

برای حمله به دوست نسازد.

خدایا:شهرت منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهندباشم" نکند.

خدایا:درروح من اختلاف در "انسانیت" را به اختلاف در فکر واختلاف دررابطه

با هم میامیز. ان چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم راباز شناسم.




خدایا:خودخواهی را چندان درمن بکش یا درمن برکش تاخودخواهی

دیگرانرا احساس نکنم واز ان در رنج نباشم.

خدایا:مرا در ایمان «اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق»باشم.

خدایا:به من «تقوای ستیز» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز

مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.

خدایا:مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان.


اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن.
لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.

+ نوشته شده در  2007/11/18ساعت 4:42 PM
  به قلم: پریناز  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

امروز دوشنبه، سيزدهم بهمن ماه پس از يك هفته رنج بيهوده و ديدار چهره هاى بيهوده تر شخصيتهاى مدرج، گذرنامه را گرفتم و براى چهارشنبه، جا رزرو كردم كه گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شويد كه هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست. (نشانه اى از تحميل مدرنيسم قرن بيستم، برگروهى كه به قرن بوق تعلق دارند). گرچه هنوز از حال تا مرز، احتمالات ارضى و سماوى فراوان است اما به حكم ظاهرامور، عازم سفرم وبه حكم شرع، دراين سفر بايد وصيت كنم.وصيت يك معلم كه از هيجده سالگى تا امروز كه در سى وپنج سالگى است، جز تعليم كارى نكرده و جز رنج چيزى نيندوخته است، چه خواهد بود؟ جز اينكه همه قرضهايم را از اشخاص و از بانكها با نهايت سخاوت وبيدريغى، تماما" واگذار مى كنم به همسرم كه از حقوقم(اگر پس از فوت قطع نكردند) و حقوقش و فروش كتابهايم و نوشته هايم و آنچه دارم وندارم، بپردازد كه چون خود مى داند، صورت ريزش ضرورتى ندارد. همه اميدم به احسان است در درجه اول و به دو دخترم در درجه دوم. و اين كه اين دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آنها وامل بودن من است. به خاطر آن است كه، در شرايط كنونى جامعه ما، دختر شانس آدم حسابى شدنش بسيار كم است. كه دو راه بيشتر در پيش ندارد و به تعبير درست دو بيراهه: يكى، همچون كلاغ شوم در خانه ماندن و به قارقار كردنهاى زشت و نفرت بار احمقانه زيستن، كه يعنى زن نجيب متدين. و يا تمام ارزشهاى متعاليش در اسافل اعضايش خلاصه شدن، وعروسكى براى بازى ابله ها و يا كالايى براى بازار كسبه مدرن و خلاصه دستگاهى براى مصرف كالاهاى سرمايه دارى فرنگ شدن كه يعنى زن روشنفكر متجدد. واين هر دو يكى است، گرچه دو وجهه متناقض هم. اما وقتى كسى از انسان بودن خارج شود، ديگر چه فرقى دارد كه يك جغد باشد يا يك چغوك. يك آفتابه شود يا يك كاغذ مستراح. مستراح شرقى گردد، يا مستراح فرنگى. وآن گاه در برابر اين تنها دو بيراهه اى كه پيش پاى دختران است. سرنوشت دخترانى كه از پدر محرومند تا چه حد مى تواند معجزآسا وزمانه شكن باشد، و كودكى تنها، در اين تند موج اين سيل كثيفى كه چنين پر قدرت به سراشيب باتلاق فرو مى رود، تا كجا مى تواند برخلاف جريان شنا كند ومسيرى ديگر را برگزيند؟

گرچه اميدوار هستم كه گاه در روحهاى خارق العاده چنين اعجازى سرزده است. پروين اعتصامى از همين دبيرستانهاى دخترانه بيرون آمده، ومهندس بازرگان از همين دانشگاهها، و دكترسحابى از ميان همين فرنگ رفته ها، و مصدق از ميان همين دوله ها و سلطنه هاى «طلصال كالفخارمن حمامستون»، وانشتين از همين نژاد پليد، و شوايتزر از همين اروپاى قسى آدمخوار، ولومومبا ازهمين نژاد برده، و مهراوه پاك از همين نجسهاى هند وپدرم از همين مدرسه هاى آخوندريز و ... به هرحال آدم از لجن و ابراهيم از آزر بت تراش و محمد از خاندان بتخانه دار، به دل من اميد مى دهند كه حسابهاى علمى مغز مرا ناديده انگارد و به سرنوشت كودكانم، در اين لجنزار بت پرستى و بت تراشى كه همه پرده دار بتخانه مى پرورد، اميدوار باشم. دوست مى داشتم كه احسان، متفكر، معنوى، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بارآيد.

خيلى مى ترسم از پوكى و پوچى موج نويها وارزان فروشى وحرص و نوكرمابى اين خواجه، تا شان نسل جوان معاصر و عقده ها وحسدها و باد و بروت هاى بيخودى اين روشنفكران سياسى، كه تا نيمه هاى شب منزل رفقا يا پشت ميز آبجوفروشيها، از كسانى كه به هرحال كارى مى كنند بد مى گويند، و آنهارا با فيدل كاسترو ومائوتسه تونگ وچه گوارا مى سنجند و طبيعتا" محكوم مى كنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشيهاى انقلابى و كارتند و عقده گشاييهاى سياسى، با دلى پر از رضايت از خوب تحليل كردن قضاياى اجتماعى كه قرن حاضر با آن درگير است، و طرح درست مسائل، آن چنان كه به عقل هيچ كس ديگر نمى رسد، به منزل بر مى گردند و با حالتى شبيه به چه گوارا ودرقالبى شبيه لنين زيركرسى مى خوابند.

ونيز مى ترسم از اين فضلاى افواه الرجالى شود: از روى مجلات ماهيانه، اگزيستانسياليست و ماركسيست وغيره شود و از روى اخبار خارجى راديو و روزنامه، مفسر سياسى و از روى فيلمهاى دوبله شده به فارسى، امروزى و اروپايى، و از روى مقالات و عكسهاى خبرى مجلات هفتگى ونيز ديدن توريستهاى فرنگى كه از خيابان شهر مى گذرند، نيهيليست، و هيپى و آنارشيست، ويانشخوار حرفهاى بيست سال پيش حوزه هاى كارگرى حزب توده، مارتياليست و سوسياليست چپ، و از روى كتابهاى طرح نو« اسلام و ازدواج »، « اسلام و اجتماع »، «اسلام و جماع»، اسلام و فلان بهمان ... اسلام شناس و از روى مرده ريگ انجمن پرورش افكار دوران بيست ساله، روشنفكر مخالف خرافات و از روى كتاب چه مى دانم؟ در باب كشورهاى در حال عقب رفتن، متخصص كشورهاى در حال رشد. و از روى ترجمه هاى غلط و بى معنى از شعر و ادب و موزيك و تئاتر وهنر امروز، صاحبنظر وراج چرندباف لفاظ ضد بشر هذيان گوى مريض هروئين گراى خنك، كه يعنى، ناقد و شاعرنوپرداز و ...

خلاصه، من به او«چه شدن » را تخميل نمى كنم. از آزاد است. او خود بايد خود را انتخاب كند. من يك اگزيستانسياليست هستم، البته اكزيستانسياليسم ويژه خودم، نه تكرار وتقليد وترجمه كه از اين سه «تا» منفور هميشه بيزارم. به همان اندازه كه از آن دوتاى ديگر، تقى زاده وتاريخ، از نصيحت نيز هم. از هيچ كس هيچ وقت نپذيرفته ام و به هيچ كس، هيچ وقت نصيحت نكرده ام. هر رشته اى را بخواهد مى تواند انتخاب كند اما در انتخاب آن، ارزش فكرى ومعنوى به بايد ملاك انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خريدنش. من مى دانستم كه به جاى كار در فلسفه و جامعه شناسى وتاريخ اگر آرايش مى خواندم يا بانكدارى و يا گاو دارى و حتى جامعه شناسى به دردبخور،« آنچنان كه جامعه شناسان نوظهور ما برآنند كه فلان ده يا موسسه يا پروژه را « اتود» مى كنند و تصادفا" به همان نتايج علمى مى رسند كه صاحبكار سفارش داده امروز وصيتنامه ام به جاى يك انشا ادبى، شده بود صورتى مبسوط، از سهام واملاك و منازل ومغازه ها و شركتها و دم و دستگاهها كه تكليفش را بايد معلوم مى كردم ومثل حال، به جاى اقلام،الفاظ رديف نمى كردم.

اما بيرون از همه حرفهاى ديگر، اگر ملاك را لذت جستن تعيين كنيم مگر لذت انديشيدن، لذت يك سخن خلاقه، يك شعر هيجان آور، لذت زيباييهاى احساس و فهم ومگر ارزش برخى كلمه ها از لذت موجودى حساب جارى يا لذت فلان قباله محضرى كمتر است؟ چه موش آدميانى كه فقط از بازى با سكه در عمر لذت مى برند و چه گاو انسانهايى كه فقط از آخورآباد و زير سايه درخت چاق مى شوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه مى خواندم وهنر. تنها اين دو است كه دنيا براى من دارد. خوراكم فلسفه وشرابم هنر وديگر بس! اما من از آغاز متاهل بودم. ناچار بايد براى خانواده ام كار مى كردم و براى زندگى آنها زندگى مى كردم. ناچار جامعه شناسى مذهبى و جامعه شناسى جامعه مسلمانان، كه به استطاعت اندكم شايد براى مردمم كارى كرده باشم، براى خانواده گرسنه و تشنه و محتاج وبى كسم، كوزه آبى آورده باشم. او آزاد است كه يا خود را انتخاب كند ويا مردم را، اما هرگز نه چيز ديگرى را، كه جز اين دو، هيچ چيز در جهان به انتخاب كردن نمى ارزد، پليد است، پليد. فرزندم! تو مى توانى « هرگونه بودن» را كه بخواهى باشى، انتخاب كنى. اما آزادى انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصوراست. با هر انتخابى بايد انسان بودن نيز همراه باشد وگرنه ديگر از آزادى و انتخاب، سخن گفتن بى معنى است، كه اين كلمات ويژه خدا است وانسان و ديگر هيچ كس، هيچ چيز، انسان بودن يعنى چه؟ انسان موجودى است كه آگاهى دارد ( به خود وجهان) و مى آفريند ( خودرا و جهان را) و تعصب مى ورزد و مى پرستد وانتظار مى كشد و هميشه جوياى مطلق است. جوياى مطلق. اين خيلى معنى دارد. رفاه، خوشبختى، موفقيتهاى روزمره زندگى و خيلى چيزهاى ديگر به آن صدمه مى زند.

اگر اين صفات را جز ذات آدمى بدانيم، چه وحشتناك است كه مى بينيم در اين زندگى مصرفى واين تمدن رقابت وحرص وبرخوردارى همه دارد پايمال می شود. انسان در زير بار سنگين موفقيتهايش دارد مسخ می شود، علم امروز انسان را دارد به يك حيوان قدرتمند بدل مى كند. تو هرچه مى خواهى باشى باش، اما... آدم باش.

اگر پياده هم شده است سفركن . درماندن مى پوسى. هجرت كلمه بزرگى در تاريخ « شدن» انسانها و تمدنها است. اروپا راببين. اما وقتى كه ايران را ديده باشى، وگرنه كور رفته اى، كر بازگشته اى. آفريقا مصراع دوم بيتى است كه، مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقيها بين رستوران و خانه و كتابخانه محبوس ممان. اين مثلث بدى است. اين زندان سه گوش همه فرنگ رفته هاى ماست. از آن اكثريتى كه وقتى از اين زندان به بيرون مى گشايند و پا به درون اروپا مى گذارند، سر از فاظلاب شهر بيرون مى آورند، حرفى نمى زنم كه حيف از حرف زدن است! اينها غالبا" پيرزنان و پيرمردان خارجى دوش و دختران خارجى گز فرنگى را با متن راستين اروپا عوضى گرفته اند. چقدر آدمهايى را ديده ام كه بيست سال در فرانسه زندگى كرده اند وبا يك فرانسوى آشنا نشده اند. فلان آمريكايى كه به تهران مى آيد و از طرف مموشهاى شمال شهر و خانواده هاى قرتى لوس اشرافى كثيف عنتر فرنگى احاطه مى شود، تا چه حد جو خانواده ايرانى و روح جاده شرقى وهزاران پيوند نامرئى و ظريف انسانى خاص قوم را لمس كرده است؟

اگر به اروپا رفتى، اولين كارت اين باشد كه در خانواده اى اتاق بگيرى كه به خارجيها اتاق اجاره نمى دهد. در محله اى كه خارجيها سكونت ندارند. از اين حاشيه مصنوعى بى مغز آلوده دور باش. با همه چيز درآميز و با هيچ چيز آميخته مشو. در انزوا پاك ماندن، نه سخت است و نه با ارزش.«كن مع الناس و لا تكن مع الناس». واقعا" سخن پيغمبرانه است. واقعيت، خوبى و زيبايى، در اين دنيا جز اين سه هيچ چيز ديگر به جستجو نمى ارزد، نخستين با انديشيدن، علم. دومين با اخلاق، مذهب. و سومين باهنر، عشق، مى تواند تو را از اين هر سه محروم كند. يك احساساتى لوس سطحى هذيان گوى خنك. چيزى شبيه جواد فاظل، يا متين ترش نظام وفا، يا لطيف ترش لامارتين يا احمق ترش دشتى و كثيف ترش بليتيس! ونيز مى تواند تو را از زندان تنگ زيستن، به اين هر سه دنياى بزرگ پنجره اى بگشايد وشايدهم...

درى و من نخستينش را تجربه كرده ام و اين است كه آنرا دوست داشتن نام كرده ام. كه هم، همچون علم و بهتراز علم آگاهى بخشد وهم، همچون اخلاق روح را به خوب بودن مى كشاند وخوب شدن وهم، زيبايى و زيباييها( كه كشف مى كند، كه مى آفريند، چقدر درهمين دنيا بهشتها و بهشتى ها)نهفته است. اما نگاهها و دلها همه دوزخى است، همه برزخى است و نمى بيند و نمى شناسد، كورند، كرند، چه آوازهاى ملكوتى كه در سكوت عظيم اين زمين هست و نمى شنوند. همه جيغ و داد و غرغر ونق نق و قيل وقال و وراجى وچرت و پرت و بافندگى و محاوره.

واى. كه چقدر اين دنياى خالى ونفرت باربراى فهميدن وحس كردن سرمايه دار است، لبريزاست. چقدر مايه هاى خدايى كه دراين سرزمين ابليس نهفته است. زندگى كردن وقتى معنى مى يابد كه فن استخراج اين معادن ناپيدا را بياموزى و تو مى دانى كه چقدر اين حرف با حرفهاى ژيد به ناتانائلش شبيه است، با آن متناقض است! تنها نعمتى كه براى تو در مسير اين راهى كه عمر نام دارد آرزو مى كنم، تصادف با يكى يكى دو روح خارق العاده، با يكى دودل بزرگ، با يكى دو فهم عظيم و خوب و زيباست.

چرا نمى گويم بيشت؟ بيشترنيست. « يكى» بيشترين عدد ممكن است. دو رابراى وزن كلام آوردم و نيست. گرچه من به اعجاز حادثه يى، اين كلام موزون را در واقعيت ناموزون زندگى ام به حقيقت داشتم. « برخوردم» (به هر دو معنى كلمه). كوير را براى لمس كردن روحى كه به ميراث گرفته ام و به ميراثت مى دهم بخوان وآن دست خط پشت عكسم را كه در پاسخ خبر تولدت فرستادم براى تنها و تنها « نصيحت» كه در زندگيم مرتكب شده ام حفظ كن (به هر دو معنى كلمه).

اما تو، سوسن ساده مهربان احساساتى زيباشناس منظم و دقيق وتو، ساراى رند عميق.عصيانگرمستقل! براى شما هيچ توصيه اى ندارم. در برابر اين تندبادى كه برآينده پيش ساخته شما مى وزد، كلمات، كه تنها امكاناتى است كه اكنون در اختيار دارم، چه كارى مى توانند كرد؟ اگر بتوانند در اين طوفان كارى كنيد، تنها امكاناتى است كه اكنون در اختيار دارم، چه كارى مى توانند كرد؟ اگر بتوانيد در اين طوفان كارى كنيد، تنيها به نيروى اعجازگرى است كه از اعماق روح شما سرزند، جوش كند و اراده اى شود مسلح به آگاهى اى مسلط بر همه چيز و نقاد هرچه پيش مى آورند و دور افكننده هر لقمه اى كه مى سازند. چه سخت و چه شكوهمند است كه آدمى خود طباخ غذاهاى خويش باشد. مردم همه نشخوار كنندگانند وهمه خورندگان آنچه برايشان پخته اند. دعواى امروز بر سراين است كه لقمه كدام طباخى را بخورند. هيچ كس به فكر لقمه ساختن نيست. آنچه مى خورند غذاهايى است كه ديگران هضم كرده اند. وچه مهوع !

آن هم كى ها مى سازند؟ رهبران روشنفكر زان امروز اجتماع ما. آنها كه مدل نوين زن بودن شده اند.«هفده دى ايها.» آزادزنان! اين تنها صفتى است كه آنها موصوفات راسيتن آنند، آزاد از... عفت كلام اجازه نمى دهد. اين چادرهاى سياه را، نه فرهنگ و تمدن جديد و نه رشد فكرى و نه سخصيت يافتن واقعى و نه آشنايى با روح و بينش و مدنيت اروپا، بلكه آجان و قيچى از سراينان برداشت، بر اندام اينان دريد و آن گاه نتيجه اين شد كه همان شاباجى خانم شد كه بود، منتها به جاى حنابستن، گلمو مى زند و به جاى خانه نشستن و غيبت كردن، شب نشينى مى كند و پاسور مى زند.از خانه به خيابان منتقل شده است.هم اوست كه فقط تنبانش را درآورده است وبس. يك ملا باجى، اگر ناگهان تنبانش را در آورد ويا به زور در آوردند چه تغييراتى در نگاه و احساس و تفكر و شخصيتش رخ خواهد داد؟

اما مساله به همين سادگيهانيست. زن روز آمار داده است كه، از 1956 تا 66(ده سال)، موسسات آرايش و مصرف لوازم آرايش در تهران پانصد برابر شده است واين تنها منحنى تصاعدى مصرف در دنيا، و در تاريخ اقتصاد است، ونيز تنها علت غائى همه اين تجدد بازيها و مبارزه با خرافات وآزادشدن نيمى از اندام اجتماع كه تاكنون فلج بود، زندانى بود و از اين حرفها ... اما اينها باز يك فضيلت را دارايند، يعنى يك امتياز بر رقباى املشان. چه گرفتارى عجيبى در قضاوت ميان اين دو صف متجانس متخاصم پيدا كرده ام . هر وقت آن « ملاباجى گشنيزخانم»ها را مى بينم مى گوييم باز هم آنها و هروقت آن « جيگى جيگى ننه خانم»ها را مى بينم مى گويم باز هم اينها.

و اما تو همسرم. چه سفارشى مى توانم به تو داشت؟ تو كه با از دست دادن من هيچ كس را در زندگى كردن از دست نداده اى. نه در زندگى، در زندگى كردن به خصوص بدان «گونه» كه مرا مى شناسى و بدان صفات كه مرا مى خوانى. نبودن من خلائى در ميان داشتنهاى تو پديد نمى آورد، و بااين حال كه چنان تصويرى از روح من در ذهن خود رسم كرده اى، وفاى محكم ودوستى استوار وخدشه ناپذيرت به اين چنين منى، نشانه روح پر از صداقت و پاكى وانسانيت توست. به هرحال، اگر در شناختن صفات اخلاقى و خصائل شخصيت انسانى تو من اشتباه كرده باشى، در اين اصل هر دو هم عقيده ايم كه : اگر من هم انسان خوبى بوده ام همسر خوبى نبوده ام، و من به هر حال، آنقدر خوب هستم كه بديهاى خويش را اعتراف كنم، و آنقدر قدرت دارم كه ضعفهايم را كتمان نكنم و در شايستگيم همين بس كه خداوند با دادن تو، آنچه را به من نداده است، جبران كرده است و اين است كه اكنون در حالى كه همچون يك محتضر وصيت مى كنم احساس محتضر را ندارم. كه با بودن تو مى دانم كه نبودن من، هيچ كمبودى را در زندگى كودكانم پديد نمى آورد و تنها احساسى كه دارم همان است كه در اين شعر توللى آمده است كه:

برو اى مد برو چون سگ آواربمير

كه وجود تو به جز لعن خداوند نبود

سايه شوم تو جز سايه ناكامى وياس

بر سر همسر و گهواره فرزند نبود

از طرف مالى تنها يادآورى است كه به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام زلزله خرج كردم از حساب شماره 2 بانك تعاونى وتوزيع برداشت كرده ام و البته دلم از اين كار چركين بود وقصد داشتم درعيد امسال كه قرضى مى كنم يا چيزى مى فروشم، براى پول منزل آن را مجددا" بازگردانم و اميدوارم تو اين كار را بكنى. آرزوى ديگرم اين بود كه يك سهم آب و زمين از كاهه بخرم به نام مادرم وقف كنم و درآمدش صرف هزينه تخصيل شاگردان ممتاز مدرسه اين ده شود كه سبزوار تحصيلاتشان را تا سيكل يا ديپلم ادامه دهند (ماهى پنجاه تومان براى هر محصل در ماههاى تخصيلى كه نه ماه است، يعنى سالى چهارصد وپنجاه تومان براى هر فرد وبنابر اين سالى سه محصل مى توانند از اين بابت درس بخوانند البته با كمك هاى اضافى من و خانواده خودش).

كار سوم اينكه، جمعى از شاگردان آشنايم، همه حرفها و درسهاى جهار سال دانشگده را جمع و تدوين كنند و منتشر سازند كه بهترين حرفهاى من در لابه لاى همين درسهاى شفاهى وگفت وشنودهاى متفرقه نهفته است ... و نيز كنفرانسهاى دانشگاهيم جداگانه و نوشته هاى ادبيم در سبك كوير جدا ونوشته هاى پراكنده فكرى و تحقيقيم جدا، و آنچه در اروپا نوشته ام جمع آورى شود ونگهدارى تا بعدها كه انشاالله چاپ شود. و شعرهايم همه به دقت جمع آورى شود و سوزانده شود كه نماند مگر « قوى سپيد» و « غريب راه » و « دركشور» و « شمع زندان » و درسهاى اسلام شناسى، از «سقيفه به بعد»، با«امت وامامت» در ارشاد و كنفرانسهاى مربوط به حضرت على و علت تشيع ايرانيان وديالكتيك پيدايش فرق در اسلام و هرچه به اين زمينه ها مى آيد ازجمله«بيعت» در كانون مهندسين و « على حقيقتى برگونه اساطير» و ... همه در يك جلد به نام جلد دوم اسلام شناسى تحت عنوان « امت و امامت» تدوين شود.

اگر مترجمى شايسته پيدا شد متن مصاحبه مرا با گيوز به فارسى ترجمه كند درباره اين آثار بخصوص كتاب desalienation des societes musu lmanes مرا وهمچنين مقاله initiation 'sociologie d مرا كه با چهار جامعه شناس خارجى تحقيق كرده ايم و«اوت زتود» چاپ كرده است. كتاب ange solitaire 'L مرا دلم نمى خواهد ترجمه كنند. كار گذشته اى و رفته اى است.

همه التماس هايت را از قول من نثار... عزيزم كن، كه آنچه را از من جمع كرده و درباره ام نوشته، از چاپش منصرف شود كه خيلى رنج مى برم. از دوستانم كه در سالهاى اخير به علت انزوايى كه داشتم، و خود معلول حالت روحى وفشار طاقت شكن فكرى وعصبى بود، از من آزرده شده اند، پوزش مى طلبم و اميدوارم بدانند كه دورى از آنها نبود، گريز به خودم بود و اين دو يكى نيست.

كتاب « كوير» را با اتمام آخرين مقاله وافزودن « داستان خلقت» يا « درد بودن» - پس از پاكنويس- تمام كنيد و منتشر سازيد. مقدمه اش تنها نوشته عين القضا است. و دراولين صفحه اش اين جمله توماس ولف :«نوشتن براى فراموش كردن است نه به ياد آوردن».

در پايان اين حرفها برخلاف هميشه احساس لذت و رضايت مى كنم كه عمرم به خوبى گذشت. هيچ وقت ستم نكردم. هيچ وقت خيانت نكردم و اكر هم به خاطر اين بود كه امكانش نبود، باز خود سعادتى است. تنها گناهى كه مرتكب شده ام، يكبار در زندگيم بود، كه به اعواى نصيحتگران بزرگتر وبه فن كلاهگذارى سرخدا ...، در هيجده سالگى، اولين پولى كه پس از هفت هشت ماه كار يكجا حقوقم را دادند، و پولى كه از مقاله نويسى جمع كرده بودم، پنج هزارتومان شد، و چون خرجى نداشتم، گفتند به بيع وشرط بده. من هم از معنى اين كثافتكارى بى خبر، خانه كسى را گرو كردم، به پنج هزار تومان و به خودش اجاره دادم ماهى صد تومان. وتا پنج شش ماه، ماهى صد تومان ربح پولم را به اين عنوان مى گرفتم وبعد فهميدم كه برخلاف عقيده علما و مصلحين دنيا، اين يك كار پليدى است و قطعش كردم و اصل پولم را هم به هم زدم، اما لكه چركش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوى عفونت را از عمق جانم بلند مى كند وكاش قيامت باشد و آتش و آن شعله ها كه بسوزاندش و پاكش كند. و گناه ديگرم كه به خاطر ثوابى مرتكب شدم وآن مرگ دوستى بود كه شايد مى توانستم مانع شوم كارى كنم كه رخ ندهد نكردم، گرچه نمى دانستم كه به چنين سرنوشتى مى كشد و نمى دانم چه بايدمى كردم؟ در اين كار احساس پليدى نمى كنم، اما ده سال تمام گداخته ام و هر روز هم بدتر مى شود و سخت تر. و اگر جرمى بوده است، آتش مكافاتش را ديده ام وشايد بيش از جرم و جز اين اگر انجام ندادن خدمتى يا دست نزدن به فداكارى گناه نباشد، ديگر گناهى سراغ ندارم و خدا را سپاس مى گزارم كه عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم كه بهترين «شغل» را در زندگى، مبارزه براى آزادى مردم و نجات ملتم مى دانستم و اگر اين دست نداد بهترين شغل يك آدم خوب، معلمى است و نويسندگى و من از هيجده سالگى كارم اين هردو. و عزيزترين و گرانترين ثروتى كه مى توان بدست آورد، محبوب بودن و محبتى زاده ايمان، و من تنها اندوخته ام اين ونسبت به كارم و شايستگيم ثروتمند و جز اين هيچ ندارم و اميدوارم اين ميراث را فرزندانم نگاه دارند واين پول را به ربح دهند ورباى آنرا بخورند كه، حلالترين لقمه است.

وحماسه ام اينكه، كارم گفتن و نوشتن بود و يك كلمه را در پاى خوكان نريختم. يك جمله را براى مصلحتى حرام نكردم وقلمم هميشه ميان «من» و «مردم» در كار بود وجز دلم يا دماغم كسى را و چيزى را نمى شناخت و فخرم اينكه، در برابر هر مقتدرتر از خودم، متكبرتبرين بودم و در برابر هر ضعيف تر از خودم، متواضع ترين.

و آخرين وصيتم به نسل جوانى كه وابسته آنم، و از آن ميان به خصوص روشنفكران و از اين ميان بالاخص شاگردانم كه هيچ وقت جوانان روشنفكر همچون امروز نمى توانسته اند به سادگى، مقامات حساس و موفقيتهاى سنگين به دست آورند، اما آنچه را در اين معامله از دست مى دهند، بسيار گرانبهاتر از آن چيزى است كه به دست مى آورند. و ديگر اين سخن يك لاادرى فرنگى كه در ماندن من سخت سهيم بوده است كه « شرافت مرد همچون بكارت يك زن است. اگر يكبار لكه دار شد ديگر هيچ چيز جبرانش را نمى تواند.» و ديگر اينكه نخستين رسالت ما كشف بزرگترين مجهول غامضى است كه از آن كمترين خبرى نداريم و آن « متن مردم» است و پيش از آن كه به هر مكتبى بگرويم بايد زبانى براى حرف زدن با مردم بياموزيم و اكنون گنگيم.ما از آغاز پيدايشمان زبان آنها را از ياد برده ايم و اين بيگانگى قبرستان همه آرزوهاى ما وعبث كننده همه تلاشهاى ماست. وآخرين سخنم به آنها كه به نام روشنفكرى، گرايش مذهبى مرا ناشناخته و قالبى مى كوبيدند اينكه:

دين چو منى گزاف وآسان نبود

روشن تر از ايمان من ايمان نبود

در دهر چو من يكى و آن هم مومن

پس در همه دهر يك بى ايمان نبود

ايمان دردل من، عبارت از آن سير صعوديى است كه، پس از رسيدن به بام عدالت اقتصادى، به معناى علمى كلمه وآزادى انسانى، به معناى غير بوروژازى اصطلاح، در زندگى آدمى آغاز مى شود.

 

+ نوشته شده در  2007/10/23ساعت 7:37 PM
  به قلم: پریناز  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

دوست معمولي هيچ گاه نمي تواند گريه تو را ببيند 

دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود 

 

دوست معمولي اسم كوچك والدين تو را نمي داند 

 

دوست واقعي شايد تلفن آن ها را جايي نوشته باشد 

 

دوست معمولي يك جعبه شكلات براي مهماني تو مي آورد 

 

دوست واقعي زودتر به كمك تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز كردن مي ماند

 

دوست معمولي دوست دارد به مشكلات تو گوش دهد

 

دوست واقعي سعي در حل آن دارد 

دوست معمولي مانند يك مهمان عمل مي كند و منتظر مي ماند تا از او پذيرايي شود

دوست وا قعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي مي كند 

دوست معمولي مي پندارد كه دوستي شما بعد از يك مرافعه تمام مي شود 

دوست واقعي مي داند كه بعد از يك مرافعه دوستي شما محكم تر مي شود

دوست واقعي  كسي است  كه وقتي همه تو را ترك كردند با تو مي ماند

برگرفته از یک وب واقاء زیبا http://babyhero.blogfa.com/

+ نوشته شده در  2007/10/19ساعت 9:27 PM
  به قلم: پریناز  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

                               

+ نوشته شده در  2007/10/19ساعت 8:8 PM
  به قلم: پریناز  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T